
مهتاب همیشه حس میکرد هیچچیز کافی نیست. صبح که بیدار شد، به اتاقش رفت و یکبهیک لباسها را از کمد بیرون آورد. هر تیشرت و شلوار باید دقیقاً تا خورده و در جای مشخص قرار میگرفت. حتی کوچکترین چین روی لباسها او را مضطرب میکرد. نفس عمیقی کشید و فکر کرد: «اگر همهچیز کامل نباشه، روزم خراب میشه.»
در آشپزخانه، ظروف را دوباره چید و هر چیزی را بررسی کرد که مبادا در جای خودش نباشد. قهوه را ریخت و مزه کرد، اما باز هم حس کرد کافی نیست. نان صبحانه را دوباره برش زد و مرتب چید. وقتی مادرش کمی شیرینیها را جابهجا کرد، مهتاب بیصدا نفسش را حبس کرد و دوباره همه چیز را منظم کرد.
در محل کار، میز او همیشه مرتب بود و پروندهها با نظم دقیق روی هم چیده شده بودند، اما همکارانش به سختگیری و تعویقهای او اعتراض داشتند:
– «مهتاب، تو هر پروژه رو دوباره و دوباره بررسی میکنی و باعث میشی کارها عقب بیفته.»
مهتاب لبخند زد، اما در دلش حس کرد: «اگر همه چیز کامل نباشه، شکست میخورم.» حتی وقتی مدیرش از او خواست گزارشی را سریعاً تحویل دهد، مهتاب ساعتها صرف بازخوانی و ویرایش جزئیات کوچک کرد و در نهایت گزارش را نیم ساعت دیرتر تحویل داد.
روابط عاطفی مهتاب هم تحت تأثیر وسواسهایش بود. وقتی با شریک زندگیاش قرار میگذاشت، معمولاً دیر میکرد یا قرار را به تعویق میانداخت، چون احساس میکرد خانه کافی مرتب نیست یا خودش آماده نیست. یکبار، قرار شام را نیم ساعت قبل لغو کرد و گفت:
– «نمیتونم بیام، هنوز وسایلم مرتب نشده.»
شریک زندگیاش عصبانی شد و گفت: «مهتاب، این رفتار داره رابطهمون رو خراب میکنه!»
مهتاب دلش گرفت، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. او همچنین با دوستانش فاصله گرفت، چون همیشه فکر میکرد محیط کافی تمیز و منظم نیست یا خودش آماده نیست که با دیگران وقت بگذراند.
حتی در خانواده، او مداوم بهانه میآورد که کارها را بعداً انجام دهد. وظایف خانه، رسیدگی به بچهها یا تماس با اعضای خانواده همواره به تعویق میافتاد: «وقتی همه چیز مرتب شد، بعد انجام میدم.» این چرخهی بیپایان، مهتاب را خسته و مضطرب کرده بود.
شب، وقتی به خانه برگشت و دوباره اتاقش را مرتب کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
– «شاید من همیشه سخت میگیرم… شاید وقتشه کمک بخوام و یاد بگیرم چطور حس نارضایتی همیشگی و تعویق مداوم کارها رو کم کنم.»
با گوشی شماره روانشناس را گرفت. او میدانست که تغییر سخت خواهد بود، اما برای اولین بار آماده بود قدم کوچک خودش را بردارد و یاد بگیرد که زندگی و روابط عاطفی و کاریاش هم میتواند کمی آسانتر و لذتبخشتر شود.
بررسی و دوبارهکاری مکرر روی لباسها، دفتر کار و وسایل خانه به خاطر کوچکترین خطا یا چین و چروک.
ویرایش بیپایان گزارشهای کاری، حتی با تأخیر در تحویل به مدیر.
مرتب کردن مداوم ظروف و وسایل خانه، حتی بعد از اینکه دیگران آنها را جابهجا میکردند.
نظم و چیدمان دقیق میز کار و محیط اطراف.
لغو یا تأخیر در قرارهای عاطفی با شریک زندگی به بهانه آماده نبودن یا نامرتب بودن محیط.
عقب انداختن وظایف خانه، رسیدگی به خانواده یا تماس با دوستان، چون «همه چیز باید کامل باشد».
اضطراب دائمی درباره کوچکترین بینظمیها.
نارضایتی همیشگی از عملکرد خود، حتی وقتی دیگران میگویند کارش خوب است.
ایجاد فاصله با شریک زندگی و دوستان به خاطر تأخیر و تعویق مداوم.
واکنشهای عصبی یا اضطرابی در مقابل بینظمی دیگران.
صرف زمان زیاد برای جزئیات بیاهمیت، باعث تأخیر در تحویل کارها.
سختگیری روی استانداردهای خود و دیگران که همکاری را دشوار میکند.
تفکر درباره مشاوره روانشناسی و آماده شدن برای تغییر رفتار و سبک زندگی.
امتیاز داستان