همهی داستانها
۱۰۱ روایت
صدایم را نمیشنوی، ژاله
اسمم مهراد است. مردی معمولی، شاید به چشم خیلیها، ساده. چند سال پیش با ژاله ازدواج کردم. زنی باهوش، بلندپرواز، با شغلی م

بهجز پول، هیچچیز مهم نیست
شادی همیشه دختر پرشوری بود. از اون آدمایی که وقتی حرف میزد، چشمهاش برق میزد. توی دوران دانشجویی توی کارهای هنری و داو










