همهی داستانها
۱۰۱ روایت
خانهای زیر نگاه او
از بچگی یادم هست که خانهمان بیصدا بود. نه اینکه کسی حرف نزند، نه... ما حرف میزدیم، اما همیشه با وسواس، همیشه با مراقب

سایه پشت نگاه تو
نیما سیوسه ساله بود، مهندس نرمافزار، ساکت، دقیق و تنها. اتاقش همیشه مرتب بود: کتابها بر اساس رنگ و ارتفاع چیده شده بو










