روایت تازهزندگی در چارچوب
ماهناز همیشه فکر میکرد اگر همه چیز دقیق و کنترلشده نباشد، دنیا از هم میپاشد. صبحها زود از خواب بیدار میشد، لباسهایش را طبق رنگ و جنس مرتب میکرد و هر تیشرت و شلوار باید در جای مشخص خودش قرار میگرفت. کوچکترین چین روی لباسها او را م
همهی داستانها
۱۰۱ روایت
وقتی هیچچیز کافی نیست
مهتاب همیشه حس میکرد هیچچیز کافی نیست. صبح که بیدار شد، به اتاقش رفت و یکبهیک لباسها را از کمد بیرون آورد. هر تیشر










